تبلیغات
حنیف - دانشگاه تورنتو

دانشگاه تورنتو

نویسنده :حنیف
تاریخ:چهارشنبه 26 مهر 1391-09:32 ب.ظ

امروز اولین روز زندگی دانشجویی در تورنتو بود. خیلی ایده ی مشخصی نداشتم که چه کارهایی باید انجام بدهم. صبح با کمک رفقا فهرستی از کارها ترتیب دادم. متوجه شدم ترم چند روز است که شروع شده و باید کلاس ها را شرکت کنم و درس انتخاب کنم. از خانه بیرون زدم و در امتداد خیابان جورج مقدس (St. George) به سمت دانشگاه تورنتو حرکت کردم. دانشگاه تورنتو در مرکز شهر یا همان down town تورنتو واقع است و  برج ملی کانادا (CN Tower) در سمت جنوب آن دیده می شود.

با اینکه می دانستم دانشگاه تورنتو حفاظ مشخصی ندارد و عملا جزوی از شهر است، ولی اولین بار تجربه اش حس خاصی داشت. تا از سر در دانشگاه وارد نشوی و کارت نشان ندهی، احساس نمی کنی واقعا دانشگاه شده باشد! تا جایی که می دانم تمام دانشگاه های آمریکای شمالی به همین صورت جزوی از شهر و با دسترسی آزاد برای عموم هستند. در نتیجه برخورد زیادی با حراست دانشگاه رخ نمی دهد. به طور کلی هم حراست دانشگاه ها، که در بسیاری موارد زیرمجموعه ی پلیس شهری می باشند، خیلی نامحسوس اند که این موضوع هم مشمول اصل کلی کمینه کردن نیروی انسانی در کارها می شود. در عوض مثلاً تلفن یا کیوسک های  تماس اضطراری با حراست دانشگاه گذاشته می شود و یا تعداد معتنابهی دوربین و ... . تعجب می کنم که چطور با اینکه ساختمان های دانشگاه در دسترس عموم هستند تعداد دزدی ها و یا سوء استفاده ها از آنها کم است. شاید در نظر اول به نظر بیاید این ساختمان ها هم مانند سایر اماکن عمومی مثل مراکز خرید و ساختمان های اداری هستند، ولی باید دقت کرد که ساختمان های دانشگاه 24 ساعت و 7 روز هفته بازهستند و دانشجوها در آنها رفت و آمد دارند. البته دربهای اصلی از ساعتی به بعد فقط با کارت دانشجویی باز می شوند.  ولی باز هم با در نظر گرفتن تعداد دانشجویان و نبود نگهبان در ساختمان ها، دسترسی به آنها برای افراد عادی هم آسان است. تا یادم می آید در چین هم دانشگاه ها همینطور با محدوده ی مشخص بودند و با حصار و نگهبان. نمی دانم اگر حصار دانشگاه شریف را در محدوده ی میدان آزادی بردازند چه می شود. ولی حداقل فرقش آن است که دیگر دانشگاه که می آیی خودت را جدا و مصون (!) از مردم عادی جامعه نمی دانی.

در طول مسیر متوجه پدیده ی جالبی شدم. در آن شلوغی صبح و آن هم درست در آن منطقه ی شلوغ اداری، افرادی در حال دویدن در امتداد خیابان ها بودند. تعجب کردم که مگر پارک یا ساختمان تربیت بدنی نیست که اینجا را انتخاب کرده اند. بعدتر متوجه شدم که این جزوی از فرهنگ شهرنشینی در اینجا است و بقیه ی دوستانم هم در اولین برخوردهایشان همینطور متعجب شده اند. جالب آنکه از صبح سحر تا پاسی از شب هم این دویدن ها مشاهده می شود. به طور کلی ورزش و بدنسازی (Fitness) اهمیت ویژه ای دارد و حتی ساختمان های مسکونی عادی هم سعی می کنند چند دستگاه بدنسازی و ورزش برای ساکنانشان بگذارند. این امر البته ریشه ها و نتایج جالبی دارد. همانقدر که برای ما این کار آنها در سطح شهر عجیب است، برای آنها فرهنگ پیک نیک رفتن ما زیرانداز و  قابلمه و ... در پارک های داخل شهر عجیب است.

به ساختمان کتابخانه ی دانشگاه رسیدم که ثبت نام هم آنجا بود. پشت یک میزی دو 3 نفر نشسته بودند برای ثبت نام. به چهره ی شان نمی آمد کارمند باشند. در واقع دانشجو بودند. این هم از پیامدهای همان بالا بودن دستمزد نیروی کار است که دانشگاه سعی می کند تا حد امکان از دانشجویان و در قالب کاردانشجویی بهره ببرد. به طور مثال در کتابخانه یک کارمند اصلی است و بقیه به صورت شیفتی دانشجویان هستند که کمک می کنند. برای ثبت نام همین طور. بانک داخل دانشگاه همین طور. حتی برای رانندگی خطوط اتوبوس داخل محدوده ی دانشگاه که توسط دانشگاه اداره می شود از دانشجویان استفاده می شود که این یکی واقعا جالب است. حسن دیگر این کار آن است که دانشجویانی که نیاز به کمک هزینه برای زندگی دارند می توانند کارهای متناسب به طور پاره وقت پیدا کنند. البته این کارها معمولا پرداخت اندکی دارند و قابل قیاس با کمینه دستمزد قانونی کارگران می باشند. با این حال تقاضا برای این کارها زیاد است و دانشگاه مرکزی دارد که  چنین فرصت های کار در دانشگاه را جمع می کند و افراد نیز از طریق آن برای کار اقدام می کنند.

حدود 2 دقیقه طول کشید تا ثبت نام صورت گیرد و کارت من با عکسی که همان موقع ازم گرفتند تحویلم داده شود. بعد از آن به سمت دانشکده ی برق و دفتر تحصیلات تکمیلی رفتم. خودم را معرفی کردم. خیلی گرم خوشامد گفتند و بعد لیستی از کارهایی که باید انجام دهم دادند با کلی بروشورهای معرفی دانشگاه. اولین چیزی که احتیاج داشتم یک نقشه از دانشگاه و شهر بود که نداشتند! کارمندانش خانم بودند و موقع معرفی خواستند دست بدهند، برای دفعه ی اول غافلگیر شدم. خوشبختانه در فرهنگشان تماس فیزیکی خیلی کم است و دست دادن محدود به همان بار اول ملاقات می شود.  معانقه که جای خود دارد. درست بر خلاف ایران که ملاقات ها هر دفعه با دست دادن همراه است. مضاف بر آن، اینکه دو مرد هم را ببوسند همان قدر عجیب است که در ایران یک زن و مرد در خیابان هم را ببوسند. فشار فرهنگی به قدری است که گاهی که رفقایی را بعد از چند سال در اینجا می بینم ترجیح می دهم نبوسمشان.

در همان دفتر تحصیلات تکمیلی یکی از دانشجویان دانشگاه شریف را دیدم. توضیح داد برای حساب بانکی و موبایل و غیره چه کار کنم. تصمیم گرفتم کلاس ها را کنار بگذارم و به دنبال همین کارها بروم. قبل آن به پیشنهاد رفقای ایرانی رفتیم برای ناهار. قرار شد برویم علی آقا که حلال باشد. علی آقا یکی از بی شمار گارهای دستی فروش ساندویچ و غذای فوری است که در تقاطع های دانشگاه مستقرند. فرد پرجنب و جوش و خونگرمی بود. فهمید ایرانی هستیم سر صحبت را باز کرد و گفت که در گارد شاهنشاهی بوده و در زندگی شانس نداشته. به 2.5 دلار یک هات داگ گرفتیم. این ارزانترین غذایی است که می شد گرفت. به طور کلی مانند ایران، بیرون غذا خوردن به صرفه نیست و حدود 2 برابر هزینه ی تهیه ی غذا در خانه است (این هم نتیجه ی همان بالا بودن دستمزد کارگر است). این مسأله درست برخلاف کشورهایی مثل چین، مالزی، دوبی و یا سنگاپور است که بیرون غذا خوردن حتی نسبت به خرید مواد و تهیه در خانه می تواند ارزانتر شود. لذا فرهنگ پخت و پز در میان مردم و البته دانشجویان وجود دارد. البته غذاهای رستوران ها از نظر سلامتی توصیه نمی شوند و محدودیت غذای حلال هم موجب می شود آشپزی جزو لاینفک زندگی دانشجویان ایرانی شود.

از دوستان خداحافظی و به سمت مرکز تجاری شهر حرکت کردم.

حدود 20 شهریور 1390

پینوشت: تطبیق خاطرات با زمان ها کار سختی است. سعی می کنم به صورت حدودی زمان رخدادشان را بنویسم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Jane
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:31 ب.ظ
What's up, its fastidious piece of writing about media print, we all be familiar with media is a wonderful source of information.
foot pain causes
دوشنبه 5 تیر 1396 10:14 ق.ظ
Loving the info on this website, you have done outstanding
job on the posts.
http://crookedprison8340.exteen.com/
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 04:37 ب.ظ
What a data of un-ambiguity and preserveness of precious familiarity concerning unpredicted feelings.
Lillie
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 04:12 ب.ظ
Great post. I used to be checking continuously this
weblog and I'm inspired! Extremely useful info particularly the final part :) I take care of such
info a lot. I used to be looking for this certain info for a long time.

Thanks and best of luck.
Nell
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 06:39 ق.ظ
First of all I would like to say terrific blog!

I had a quick question that I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to know how you center yourself and clear your head prior to writing.

I have had a hard time clearing my thoughts in getting my thoughts out there.

I do take pleasure in writing however it just seems
like the first 10 to 15 minutes are usually lost simply just trying to figure out how to begin. Any
ideas or tips? Thanks!
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 10:52 ق.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it is time to be happy.
I've read this post and if I could I desire to suggest you few interesting things or tips.
Perhaps you can write next articles referring to this article.
I wish to read more things about it!
مویدی
سه شنبه 9 آبان 1391 09:02 ق.ظ
نمی‌خواستم نام ببرم، اما برای روشن‌تر شدن حرفم گویا مجبورم!

منظورم این جمله‌ی مهدی ادیب بود که "خیلی خوبه که با «اینهمه» مشغله ای که داری «اینهمه» وقت میذاری برای وبلاگ."

و بعد دیانی هم باهاش موافقت کرده بود!

البته باز هم می‌گم ممنونم از این‌که برای نوشتن وقت می‌ذاری. خدا خیرت بده.
مویدی
یکشنبه 30 مهر 1391 05:22 ب.ظ
سلام

من شرمنده‌م که دوباره نظر می‌ذارم. ولی آخه یکی از دوستان یه حرفی زد و بعدش هم یکی دیگه از دوستان باهاش موافقت کرد! من احساس کردم اگه حرف نزنم، خدای نکرده خُناق می‌گیرم!

نمی‌خوام بحث و جدل راه بندازم. اصلا توی این اندازه‌ها نیستم! فقط یه نکته رو می‌خواستم بگم:

آخه برادر من! چرا جو می‌دی؟
قبول. نویسنده داره وقت می‌ذاره، من هم ازش ممنونم؛ خصوصا که فرصتی رو ایجاد می‌کنه که من ِ بی‌وبلاگ بتونم توی فضای مجازی حرف بزنم! :دی
خدا خیرش بده.

اما اون دو تا «این‌همه» رو از کجا آوردی؟
اگه اون دو تا قید رو در نظر نگیریم، من هم با حرفت موافقم!

یا حق

پ.ن. این دو-سه روز، این‌ها تو گلوم گیر کرده بود.
آخیش راحت شدم!
پاسخ حنیف : سروش، من متوجه منظورت از "این همه" نشدم. اگر می تونی بیشتر توضیح بده.
دیانی
شنبه 29 مهر 1391 11:55 ق.ظ
با مهدی ادیب موافقم
پاسخ حنیف : ممنون حسین
سید رضا
شنبه 29 مهر 1391 08:31 ق.ظ
با سلام
من از طریق وبلاگ مرد یخی با وبلاگ شما آشنا شدم.امیدوارم در ثبت خاطرات و انتقال تجربیات خود موفق باشید و انشا الله هیچ وقت خسته نشوید.
پاسخ حنیف : سلام
خیلی ممنون از اینکه وقت گذاشتین و متن ها رو خوندین. لطفا اگر نظری برای بهبودشون داشتین بگین. اگر موضوع خاصی هم مد نظرتون بود لطفا بگین، اگر اطلاعاتی داشته باشم سعی می کنم بنویسم.
امیرحسین
جمعه 28 مهر 1391 08:10 ب.ظ
سلام. ایمیلتونو میشه بدید؟
پاسخ حنیف : سلام
می تونیم از طریق همین وبلاگ در ارتباط باشیم امکان ارسال نظر خصوصی هم داره. موقع ثبت نظر گزینه ی نمایش خصوصی رو انتخاب کنین.
مویدی
پنجشنبه 27 مهر 1391 11:16 ب.ظ
...

ولی به نظرم این لفظ «عجیب» که توی این بند به کار بردی، با اون لفظ «عجیب» بند سوم خیلی متفاوت‌ه. به نظرم برای این یکی کلماتی در حد «قبیح »و یا حداقل «نا‌به‌هنجار» مناسب‌‌تره.

نمی‌تونین با رفقاتون برنامه بذارین که اون‌جا این معانقه و دیده‌بوسی رو تبدیل به یه هنجار کنین؟! :دی

بند6:
به سلامتی پس نون‌خور رژیم شاهنشاهی هم شدی؟! اون هم به بهونه‌ی حلال‌خوری!
عجب دوره و زمونه‌ای شده! نشونه‌های آخرالزمون که می‌گن همیناس؟
:دی :پی

اما جدای از شوخی، من که ایران دست‌پختت رو نخوردم، اما فکر کنم الآن برای خودت کدآقایی شده باشی!
حداقل یه سالاد شیرازی حلال می‌تونی درست کنی، نه؟

وای چقدر حرف زدم! کی می‌خونه این همه نظرو؟!

نیگاه کن بچه‌ی مردم رو از کار و زندگی می‌ندازی! نکن برادر من! گناه دارم! شب جمعه‌ای به جای استغفار از گناهان نوشتم خزعبلات نوشتم! شما پاسخ‌گویی؟

قلمت روان

یا حق

پ.ن. نیگا کن، حالا هم که می‌خوایم ثبتش کنیم نظر رو می‌گه حرف زیادی زدی! فکر کردی! من با این تهدیدها از میدون به‌در نمی‌شم! چند تیکه‌ش می‌کنم ولی یه حرفش رو هم پاک نمی‌کنم!
پاسخ حنیف : خیلی ممنون دقت نظرت

در مورد کلمه ی "عجیب" اجازه بده به همین شکل بذارمش. یه مقدار معنای عامتری رو می رسونه که شاید اینجا بهتر باشه.
مویدی
پنجشنبه 27 مهر 1391 11:15 ب.ظ
...
بند3:
نمی‌دونم این فرهنگ دویدن (فکر کنم به‌ می‌گن jugging؛ الآن قدرت زبانم رو علاوه بر کی‌بورد داشتن، نشون دادم!) و توجه به تن‌درستی چقدر توی شهرنشینی غربی شیوع داره. ولی به نظرم از لازمه‌های زندگی ماشینی و کم‌تحرک، یکیش همین گنجوندن ورزش توی زندگی روزمره است.

و به نظرم توی فرهنگ شهرنشینی اقتباسی ما، این یکی از اقلامی‌ه که اگه نگم گم شده، به جرأت می‌تونم بگم که خیلی کم‌رنگ‌ه!

بند4:
خیلی جالب‌ه. این رو با این‌که شاید دیده بودم (توی سریال‌ها و فیلم‌ها) ولی به هیچ وجه متوجهش نشده بودم.
حالا تو هم درخواست کار دادی؟ کارش که سخت نیست؟ اگه سخت‌ه، اشکال نداره؛ عوضش ین‌جوری کم‌کم مرد ‌می‌شی!

*******
بند5:
خب، رسیدیم به بند جذاب ماجرا!!!

من روی حدس و گمان حرفی نمی‌زنم و قضاوتی هم نمی‌کنم.

فقط سعی می‌کنم یه سری نکات رو متذکر بشم که دوستان خودشون متوجه بشن که چه اتفاقی افتاده. به نظرم با کمی دقت به این شواهد می‌شه فهمید چه اتفاقی افتاده!

- اول کار از خانم‌ها حرفی زده نشده و فقط به این نکته اشاره شده که "خودم را معرفی کردم. خیلی گرم خوشامد گفتند"

- بعد از بحث در مورد معرفی دانشگاه و بروشورها و نقشه، به مونث بودن کارمندان اشاره شده و این‌گونه آمده که "موقع معرفی خواستند دست بدهند، برای دفعه ی اول غافلگیر شدم."

- به صورت مشخص بیان نشده که بعد از غافل‌گیری چه اتفاقی افتاده، اما خوشحالی بعدی نویسنده ("خوشبختانه در فرهنگشان تماس فیزیکی خیلی کم است و ...") حاکی از این است که خوشحال است که دیگر مجبور نخواهد بود با افراد مونث مذکور مصافحه داشته باشد.
البته نه به این معنا که قطعا مصافحه‌ای صورت گرفته

- سپس بحث به سمت معانقه و هنجارهای مربوط به آن رفته، که این بخش مجال دیگری را می‌طلبد.

:دی
این یه تیکه شوخی بودها، دوستان جنبه داشته باشن، لطفا!
*******

...
پاسخ حنیف : جالب در این دویدن ها تنها دویدن هایشان است.

این نکته ی هنجار سازی معانقه رو بذار در متن دیگری در موردش توضیح بدم. ان شاء الله
مویدی
پنجشنبه 27 مهر 1391 11:15 ب.ظ
سلام

ای بابا، تو چرا این‌قدر طولانی می‌نویسی پسر؟!

نمی‌گی یکی اگه مثل من عادت داشته باشه در مورد همه‌ی بخش‌های نوشته نظر بده (و نه فقط یه قسمت خاص!) و اگه هم نظر نده یه وقت ممکن‌ه بقیه فکر کنن کی‌بورد نداره، کلی باید وقت بذاره و بنویسه!

نکن برادر من! من کار و زندگی دارم!


بند1:
«جورج مقدس» یه جوری توی ذوق می‌زنه، اصلا مثل «مریم مقدس» (Saint Mary) یا «میکائیل مقدس» (Saint Michael) نیست که توی زبونم بچرخه.

الآن هم کلی دنبال معادل عربی یا فارسی برای George گشتم، ولی پیدا نکردم؛ «ژرژ مقدس» بهترین معادلی‌ه که به ذهنم می‌رسه! یه کم تلطیف شده دیگه!
ولی به نظرم «سنت جرج» بهتر از همه‌س؛ آخه «جرج مقدس»؟! «جرجیس مقدس» بود باز یه چیزی!
(نکنه جرجیس همون جرج باشه؟! :اُ)

* حالا مطمئنی اون خیابان جرج نبوده و سنت جرج بوده؟! :دی


بند2:
یادم‌ه یه زمانی که توی دانشگاه یه کم کارت نشون دادن موقع ورود نسبت به قبل جدی‌تر شده بود، کلی با رفقا می‌نالیدیم که بابا این‌ها که ما رو می‌شناسن چرا این‌قدر گیر می‌دن؟
و یه مثل طنز هم بود که یادم نیست از کی شنیدم، ولی هِی همه جا تعریف می‌کردم که تو دانشگاه تهران اصلا کاری به کار ملت ندارن. تا این حد که پیرزن‌ها موقع برگشتن از خرید برای این‌که راهشون نزدیکتر بشه و دانشگاه رو دور نزنن، از یه در دانشگاه تهران می‌رن تو و از در دیگه‌ش می‌آن بیرون!!!

راستی، اگه از دید اساتید به قضیه نگاه کنیم چی می‌شه اگه دانشگاه‌ها در نداشته باشه؟
دیگه دانش‌جوها از همه‌ی آدمای بالاتر از سی سال حساب نمی برن! احتمالا اساتید باید لباس فرم بپوشن!!!

...
پاسخ حنیف : جورج مقدس رو موافقم خیلی در زبان نمی چرخه ولی خیلی از این عبارات اگر در زبان استفاده بشن کم کم برای فرد عادی می شن. نمونش خیلی کلمه های جدیدی که وارد زبان می شن. برای همین به نظرم اومد استفاده اش خالی از فایده نیست. جرج مقدس جزو مسیحیان بعد حضرت مسیح است و پیامبر نبوده.

جالبه، چون تجربه ی من با دانشگاه تهران دقیقا برعکس بود که با اینکه دانشجو بودیم ولی راهمون نمی دادن. دانشگاه خودمون هم تا یادمه باید مدعو داشته باشی و به صرف داشتن کارت دانشجویی از دانشگاه های دیگر راه نمی دادند.

نکته ی استادا خیلی جالبه که بهش توجه کردی. ان شاء الله متنی بعدا می نویسم در این رابطه.
مهدی ادیب
پنجشنبه 27 مهر 1391 10:55 ب.ظ
سلام برادر.
لذت بردم اساسی.
خیلی خوبه که با اینهمه مشغله ای که داری اینهمه وقت میذاری برای وبلاگ.
وبلاگ رو میخونم. اگر هم کامنت نذاشتم بدون که متنها رو در اولین فرصت میخونم.
پاسخ حنیف : سلام
ممنون از لطفت
اگر نظری برای بهبود مطالب داشتی لطفا بگو.
ح غ
پنجشنبه 27 مهر 1391 09:59 ب.ظ
جالبه. ادامه بده.
علی حسن پور
پنجشنبه 27 مهر 1391 09:29 ب.ظ
تخیل ما هم که بیمار...!

(کامنت، محض اعلام پیگیری نوشته های شما)
عبدالوهاب
پنجشنبه 27 مهر 1391 02:39 ب.ظ
منم نفهمیدم بالاخره دست دادی یا نه؟
فکر کنم باز گذاشتی و به عهده تخیل خواننده
جلال
پنجشنبه 27 مهر 1391 11:24 ق.ظ
" ولی حداقل فرقش آن است که دیگر دانشگاه که می آیی خودت را جدا و مصون (!) از مردم عادی جامعه نمی دانی."
تعبیرش عجیب میک سنس کرد...

بعد من نفهمیدم بالاخره دست دادی یا نه؟!!! P:
پاسخ حنیف : سلام محمد
ممنون از دقت نظرت در پیگیری بحث دانشگاه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo