تبلیغات
حنیف - شیکاگو: آشنای غریب

شیکاگو: آشنای غریب

نویسنده :حنیف
تاریخ:شنبه 20 مهر 1392-07:13 ب.ظ

مقدمه: دوست داشتم در ادامه ی متن قبل بنویسم. اما کارها به نحو دیگری پیش رفت. این متن خیلی هم دور نخواهد بود...

هفته ی پیش یکی از آشنایان قدیمی به آمریکا آمده بود. تماس گرفت تا بیاید به دیدنم. رفتم فرودگاه دنبالش. چند سالی بود هم را ندیده بودیم. همان اول که دیدمش متوجه شدم خیلی عوض شده است. او هم چند ثانیه ای به من زل زده بود. فکر کنم من هم عوض شده ام. سلام کردیم و گرم در آغوشش کشیدم. بعد از مدت ها بی خبری حرف های زیادی برای گفتن بود. متوجه شدم حالا استرالیا زندگی می کند یا بهتر بگویم یک استرالیایی است. حالا آمده بود آمریکا تا از اینجا برود کانادا، چون قرار است اقامت کانادا را دریافت کند. جالب بود با این که سال ها خارج از ایران بوده و کشورهای مختلفی را دیده بود، اما دیدن ینگه ی دنیا، آمریکا، برایش هیجان خاصی داشت! (1)

این چند روز تعطیلات میان ترم پاییز بود و تصمیم گرفتیم با هم به سفر برویم، مقصد شیکاگو. شیکاگو سومین شهر بزرگ آمریکا است. حدود 4 ساعت از شهر ما فاصله دارد و در کنار ساحل غربی دریاچه ی میشیگان قرار دارد. دریاچه میشیگان به همراه 4 دریاچه دیگر کنار یکدیگر منطقه ای را در مرز آمریکا و کانادا تشکیل داده اند که یک پنجم آب های شیرین زمین را تشکیل می دهند و آبشار نیاگارا هم بین دو تا از این دریاچه ها قرار دارد.

 این بار سومی بود که به این شهر سفر می کردم. تقریبا مقصد همیشگی تعطیلات کوتاه دانشجویان است. تعجبی نبود که در سطح شهر دانشجویان دیگری را هم از دانشگاه خودمان ببینم.

شیکاگو به معماری و ساختمان های بلند معروف است.  در معماری مکتبی وجود دارد به نام مکتب شیکاگو. مرکز شهر در کنار ساحل دریاچه قرار دارد و باقی شهر به شکل نیم دایره حول آن گسترده شده است. مرکز شهر مزدحم از ساختمان های بلند است به شکل مکعب مستطیل. از اطراف این نیم دایره که به مرکز شهر نگاه می کنی، کلی ساختمان های بلند هستند که مثل چوب کبریت های کنار همدیگر چیده شده اند. از سمت ساحل دریاچه هم نمای قشنگی دارد. مثل یک دیوار بلند از ساختمانهای کنار هم است. مرکز شهر پر جنب و جوش است. مملو از مغازه ها و سینما و رستوران و خلاصه مرکز گردشگران است. خود کلان شهر حدود 9 میلیون جمعیت دارد و سالانه حدود 50 میلیون نفر گردشگر وارد شهر می شود. قطار هوایی (به مونوریل در فارسی چه باید گفت؟) از وسط ساختمان ها پیچ می خورد و مسیرش را ادامه می دهد. نسبت به نیویورک به مراتب تمیزتر است. تراکم کمتر است و مردم عجله ی کمتری دارند. مرکز شهر خیلی بزرگ نیست و کمی که دورتر بشوی شهر مانند هر شهر دیگری عادی می شود. کمی دورتر که خیابان ها و خانه ها کیفیت شان پایین می آید و آدم ها هم معلوم است از سطح مالی پایین تری هستند. تضاد بین مرکز شهر و اطراف آن جالب است. به نظرم نیویورک و یا تورنتو تلفیق بیشتری بود بین آدم ها از سطح رفاه مختلف.

رودخانه ای از وسط شهر می گذرد که به دریاچه میشیگان می ریزد و در منطقه ی مرکز شهر کانال کشی کرده اند و داخل آن هم قایق های کوچک برای گردشگران هست. دهانه ی این رودخانه زمانی محل اقامت سرخ پوستان بوده است.

فرودگاه بین المللی شهر پنجمین فرودگاه از جهان از نظر تعداد مسافرین است و با گسترش شهر داخل شهر قرار گرفته است. حسنش این است که یک بزرگراه با سرعت بالا از جنوب شهر به آن کشیده اند که بتوان ترافیک مرکز شهر را پشت سر گذاشت. 

به جز ساختمان های بلند، شیکاگو به هنر هم مشهور است. شهر چند موزه دارد از جمله ی موزه ی هنر دارد. دو پارک مشهور Lincoln و Millennium هم هست که مجسمه های هنری در آن چیده اند. یک دانه ی لوبیای بزرگ تصور کنید که با سطح نقره ای جلا داده شده باشد به طوری که مثل آینه بتوانید خودتان را در آن ببینید. از نظر ابعاد طوری است که می توان زیر آن ایستاد. انعکاس ساختمان ها ی شهر در آن جالب است. تقریبا هر بار که رفته ام آنجا چند صد نفری در حال بازدید از آن و گرفتن انواع عکس بوده اند! کمی دورتر هم دو تا دیوار است روبه روی هم که آب از آن سرازیر می شود و با پروژکتور چهره ی دو تا آدم را نشان می دهد. 

دانشگاه های متعددی در شیکاگو هستند که Northwestern و دانشگاه شیکاگو مهم ترین هایشانند. دانشگاه شیکاگو در رشته های علوم انسانی مطرح است. در اقتصاد مکتبی هست به نام مکتب شیکاگو که به حلقه ای از اساتید این دانشگاه در دهه ی 1950 برمی گردد که اقتصاددانان نئوکلاسیک طرفدار اقتصاد بازار بوده اند. مقابل این اقتصاددانان، مکتب نوکینزی ها شکل گرفت که در دانشگاه های ام آی تی و هاروارد و برکلی مستقر بوده اند. این افراد به کامل نبودن بازار و لزوم دخالت های مالی و پولی دولت برای کنترل نوسانات اقتصاد قایلند. با توجه به موقعیت جغرافیایی این دانشگاه ها به دسته ی اول اقتصاددان آب شیرین و به دسته ی دوم اقتصاددانان آب شور می گویند. 

از نظر سیاسی شیکاگو به سمت لیبرال ها است و اوباما هم برای سه دوره نماینده ی سنا از این شهر بوده است. 

تیم های ورزشی شیکاگو مشهورند. من اسم تیم بسکتبال شان Chicago Bulls را از دوران مدرسه می دانستم. یعنی لباس هایش را بچه ها می پوشیدند. بسکتبال برای آمریکایی ها همان قدر مهم است که فوتبال برای ما ایرانی ها. همان طور که ما کودکی مان را با گل کوچیک پر می کردیم، اینجا هم بچه ها وقت فراغت شان را با بسکتبال پر می کنند. در فروشگاه های شهر هم پر است از لباس ها و نشانه های تیم های ورزشی مخصوصا این تیم بسکتبال.

برای دانشجویان ایرانی از انگیزه های سفر به شیکاگو رستوران های ایرانی اش است که مخصوصا کباب ایرانی دارند. فکر کنم 4 تا 5 تا رستوران ایرانی در سطح شهر باشند. یک وعده کباب ایرانی کم کم درمی آید 15 دلار. چند تایی هم مسجد در سطح شهر هست که بهترش در شهر خودمان هست!

چون قبلا به شیکاگو آمده بودم، خیلی انگیزه ای برای دیدن شهر نداشتم. بیشتر آشنای قدیمی را همراهی می کردم. البته صحبت های مختلفی در حین سفر بین مان در گرفت که برایم جالب بود. مخصوصا که آشنای قدیمی خیلی زود فهمید که من سعی می کنم تقیدات دینی را رعایت کنم. 

- آشنای قدیمی: تو اگر این طور بخواهی تقیدات مذهبی را رعایت کنی زندگی برایت سخت می شود. 

- حنیف: آره، سختی هایی دارد.

- آشنای قدیمی: حالا هنوز دانشجویی و می توانی خودت را از محیط جدا کنی اما اگر وارد کار بشوی دیگر ممکن نیست.

- حنیف: می دانم چه می گویی. در محیط دانشجویی هم مواردی پیش می آید. اما تا به حال برداشتم این بوده که نسبت به اعتقادات مذهبی دید بازی دارند و درک می کنند. شاید ساده ترین موردش همین باشد که موقع آشنایی اولیه با افراد بگویی نمی خواهی با آن ها دست بدهی. قاعدتاً برای طرف مقابل حس بدی است که دستش را که دراز کرده پس بکشد آن هم در همان آشنایی اولیه. اما تا به حال من به هیچ موردی برنخورده ام که ناراحت بشوند. حتی در خیلی از موارد معذرت خواهی هم کرده اند! (2) 

- آشنای قدیمی: اما این تقیدات تو را از محیط جدا می کند. مثلا همین که شراب نخوری و بخواهی سخت بگیری که سر میزی که مشروب است ننشینی، عملاً خیلی از محیط های دوست یابی را از دست می دهی، و اگر مشغول به کاری باشی در خیلی از برنامه های شرکت نمی توانی شرکت کنی. 

- حنیف: خوب محدودیت هایی ایجاد می کند ولی به نظرم به نحوه ی برخورد خود افراد مذهبی هم بستگی دارد. به طور کل برداشت من آن بوده که به کسی که چهارچوب های مذهبی را رعایت می کند و به طور مشخص و قابل فهمی چهارچوب های مذهبی اش را بیان می کند احترام می گذارند. برعکس اگر طوری رفتار کنی که دیگران نتوانند الگوی رفتاری مشخصی را در برخوردهایت ببینند، نمی دانند به چه نحو باید تعامل کنند.

- آشنای قدیمی: درست است. من الان خودم در یک شرکت کار می کنم. کلا به آدم هایی که یک سری چهارچوب های اخلاقی یا مذهبی را رعایت می کنند بیشتر اعتماد می کنند در استخدام ها و موارد دیگر. مثلا همین مورد که شراب نخوری خودش یک جنبه ی مثبت حساب می شود. البته از آن طرف بالاخره این تفاوت ها تو را از افراد جدا می کند. مثلا اگر واقعا بخواهی سر میزی که شراب است ننشینی در خیلی از موارد مشکل پیدا می کنی. احتمالا درک می کنند که تو نمی خواهی شراب بخوری ولی این که نمی خواهی بقیه هم بخورند برایشان سخت می شود. ولی من خودم چیزی که اینجا دیده ام و یادگرفته ام این است که می توانند افراد با عقاید مختلف کنار هم زندگی کنند و هر کدام کار خودشان را بکنند.

- حنیف: بسیار خوب. رستوران ایرانی نزدیک است بیا برای شام به آن جا برویم. 

- آشنای قدیمی: چه خوب. اگر کباب باشد که من پایه ام. 

- حنیف: ببخشید اینجا غذاهایتان حلال است؟

- خدمتکار: بله غذاهایمان حلال است. 

- حنیف: خوب است. برویم داخل. 

- آشنای قدیمی: خدا را شکر! بالاخره یک غذای راحت با هم می خوریم. من واقعاً نمی توانم فلسفه ی حلال و حرام را درک کنم.

- حنیف: چطور؟

- آشنای قدیمی: آخر چه فرقی بین غذای حلال و حرام است. نه مزه اش فرق می کند نه ظاهرش. آخر تو از کجا می خواهی بفهمی این غذایی که برای تو می آورند واقعا حلال است یا حرام.

- حنیف: بستگی دارد حلال و حرام را چطور تعریف کنی.

- آشنای قدیمی: ببین به نظر من زمانی بوده که حیوانات را درست نمی کشته اند و حیوان سخت جان می داده، بعد گفته اند که موقع کشتن مثلا با چاقو تمام رگ ها را بزنید و از این دست. احتمالا جان کندن حیوان تاثیری هم روی کیفیت گوشت دارد. الان که دیگر علم پیشرفت کرده و حیوانات را با چاقو نمی کشند. تو واقعا فکر می کنی این گوشت هایی که در ایران وارد می شود حلال است. 

- خدمتکار: چی میل دارید؟ 

اینکه در یک رستوران به زبان فارسی با شما صحبت کنند واقعا مزیت است! دو وعده کباب سفارش دادیم. 

- آشنای قدیمی: اگر آبجو داشته باشید من می خواهم.

- حنیف: !!! نه بی خیال!

- آشنای غریب: نمی گذارد که، هیچ چی.

تا آخر غذا دیگر حرفی رد و بدل نشد. هر دو دلخور و پکر بودیم. هتل کمی دور از مرکز شهر بود. قیمت هتل های مرکز شهر کمتر از شبی 200 دلار نمی شود. هوا خوب باشد تا حدود نیم شب مغازه های مرکز شهر باز هستند ولی تصمیم گرفتیم زودتر به هتل برگردیم.

- آشنای غریب: فیلم The Mist را دیده ای؟

- حنیف: نه در مورد چیست؟

- آشنای غریب: فیلم نشان می دهد که دین چگونه شکل می گیرد. در مورد مردم یک منطقه است که در مه قرار گرفته اند و مورد حمله ی یک موجود نامعلوم قرار می گیرند. بعد فرار می کنند داخل یک فروشگاه و فکر می کنند که چه شده. یکی از افراد که مذهبی تر بوده ادعا می کند که خدا خشمگین شده و باید قربانی بدهیم. عده ی دیگری هم می گویند درها را باز کنیم تا برویم ببینیم واقعا این موجود چیست. اما نمی گذارند و همین آدم های کنجکاو را قربانی می کنند. تا اینکه گروهی از آن ها از فروشگاه فرار می کنند در پی شناخت موجود ناشناخته. دست آخر یکی شان زنده می ماند در حالی که موجود نامعلوم به سمتش می آمده ولی ناگهان مه ناپدید می شود و نجات می یابد.

- حنیف: بالاخره معلوم می شود موجود ناشناخته چه بوده؟

- آشنای غریب: نه. فیلم سمبولیک است. من این جاهایش را نفمیدم. ولی نشان می دهد که چطور ترس از ناشناخته ها و قدرت طلبی افراد سودجو به دین سازی می انجامد.

- حنیف: بله ظاهرا ادیان زیادی هستند که به این شکل توسط افراد مختلف ساخته شده اند. جالب است بعضی شان خیلی هم خرافات عجیب و غریبی دارند که باز می بینی طرفداران زیادی دارند. (3)

- آشنای غریب: هر جا دین هست باید بگردی ببینی چه کسی دارد از آن سود می برد و دارد آن را تبلیغ می کند.  تو خودت فکر می کنی این عقاید دینی که داری منطقی است؟

- حنیف: نمی گویم همه ی جزییاتش برایم منطقی است. اما اصولش منطقی است.

- آشنای غریب: به نظر تو حلال و حرام منطقی است؟ به نظر من که این ها همه نیازهای جامعه ی قدیم بوده است. می خواسته اند به مردم بگویند کارهایی بکنند یا کارهایی نکنند، مثلا نظافت و تمیزی را رعایت کنند. چون راه دیگری نبوده می گفته اند حلال و حرام تا بلکه به این شکل بفهمند. یا مثلا برده داری به نظر تو منطقی است؟ 

- حنیف: به برده داری خیلی فکر نکرده ام. خیلی مبتلا به امروز که نیست. بهتر است از یک اصل کلی تر شروع کنیم. مثلا خدا. تو به خدا اعتقاد داری؟

- آشنای غریب: من اعتقاد دارم که یک نیروی برتر وجود دارد. 

- حنیف: خوب این را از کجا فهمیده ای؟

- آشنای غریب: از نظمی که این جهان دارد و عظمت این جهان. من می گویم حتما یک قوه ی عقلانی پشت سر این عالم هست.

- حنیف: خوب پس این نیروی برتری که تو می گویی دانا است. دیگر چه ویژگی دارد؟

- آشنای غریب: قدرت دارد، مهربان است، ظلم نمی کند.

- حنیف: جالب است تا همین جا که گفتی فکر کنم مبنای مشترک خوبی باشد. من هم به همین ها اعتقاد دارم. با همین مبنای مشترک می توانی بروی بررسی کنی ببینی که ادیان مختلف هر کدام به این مبنای مشترک می خورند یا نه. هر کس چیز دیگری گفت می توانی نپذیری.

- آشنای غریب: تو واقعاً برایت عجیب نیست که یک آدم بیاید بگوید با خدا صحبت کرده است؟

- حنیف: نه. خدایی که من و تو را آفریده می تواند یک آدم دیگر هم بیافریند که برود آنچه می خواهد به فرد دیگری بگوید. 

- آشنای غریب: یعنی اگر یکی خواب نما بشود بیاید بگوید با خدا صحبت کرده ام به نظر تو مسخره نیست. تو به او چه می گویی؟

- حنیف: خوب اول ازش می پرسم خدا به تو چه گفت؟ نگاه می کنم ببینم حرفی که می زند منطقی است یا نه. مثلا همین مبنایی که گفتی خوب است می سنجمش. بعد هم می گویم اگر راست می گویی بگو خدا با خود ما صحبت کند. بالاخره یک نشانه ای باید داشته باشد.

- آشنای غریب: منظورت معجزه است. به نظر تو واقعاً قرآن معجزه است؟

- حنیف: خوب آره. معجزه است. هم ظاهرش معجزه است هم معنایش. همین که هر چه در وصف خدا گفته است که کم هم نیست با مبنای عقلی فطری سازگار است خودش معجزه است. 

- آشنای غریب: پس یعنی این همه آدمی که اعتقادی به اسلام و تشیع ندارند همه جهنمی اند؟

- حنیف: ببین من کاری به بهشت و جهنم آدم ها ندارم. من نمی دانم خودم بهشتی ام یا جهنمی. بقیه هم تکلیفی بر حسب شرایط شان دارند. فقط می گویم باید دین ها را با عقل سنجید اگر اصول شان منطقی بود می توان ادامه داد و بیشتر بررسی کرد.

- آشنای غریب: ببین، تو چون آدم مذهبی هستی این چیزها را عادی می بینی. ای کاش می توانستی تعصب مذهبی ات را کنار بگذاری، از چهارچوب کتاب های دینی مدرسه بیایی بیرون ببینی این حرف هایی که می زنی چقدر عجیب است.

- حنیف: راست می گویی. به نظر من هم این که آدم واقعا بتواند خودش را خارج از چهارچوب باورهای فعلی اش قرار دهد و بدون ترس از واقعیت عقایدش را کنکاش کند کار سختی است. نمی دانم من این کار را کرده ام یا نه. این هم که می گویی حرف هایم در حد کتاب دینی مدرسه است قبول می کنم. اما اگر تو توانستی در همین حد یک حرف هایی ارایه کنی که منطقی باشد و بتواند تفسیر درستی از این جهان ما ارایه کند من می پذیرم.

- آشنای غریب: ببین تو الان جوانی. هنوز برایت این چیزها مهم است. اگر نگاه کنی افراد زیادی بوده اند از همین دانشجوهای دانشگاه شریف که مثل تو بوده اند و حتی از تو سفت و سخت تر نماز و روزه و اینها را رعایت می کرده اند و الان عوض شده اند. ذهن من پر است از این مثال ها. 

- حنیف: این که می گویی یعنی بی خیال این سوال و جواب ها بشوم. این چیزی است که من نمی توانم بپذیرم. ادعا نمی کنم که من عوض نمی شوم و روزی به این بی خیالی نمی رسم، اما می گویم منطقی که بخواهی فکر کنی می بینی این مجموعه عقاید درست است. باقی اش می ماند به همت من که زیر بار تبعات این عقیده بروم یا نتوانم جلو خودم را بگیرم.

- آشنای غریب: من الان جوابی برای سوالات تو ندارم. اما 10 سال دیگر دوباره با تو صحبت می کنم و آن وقت خودت جواب خودت را می دهی. (4)

 بحث تا دیروقت طول کشیده بود و هر دو خسته بودیم. فردا باز برای دیدن شهر رفتیم. فرصتی دست داد و بحث های متفاوتی در گرفت که شاید در فرصتی دیگر در موردشان نوشتم.

-------------------------------------------------------
1-  بعد از چند روز البته برداشت کلی اش این بود که استرالیا برای زندگی بهتر است. با وصفی که می کند من هم مشتاق شدم استرالیا را ببینم. ظاهرا گرفتن اقامت استرالیا از آمریکا راحت تر است. اگر به فکر اقامت کشور دیگری هستید و زندگی بهتر، استرالیا گزینه ی مناسب تری است!

2- زمانی به دیدن یکی از رفقا رفتم که متوجه شدم که با دقت کاملی به مسایل دینی از جمله نمازهایش می پردازد. بعدتر تعجب کردم که با خانم ها دست می دهد. صحبت که کردیم گفت قبول دارم که کار درستی نیست ولی واقعاً بار منفی زیادی در روابط اجتماعی دارد که من نمی توانم جلو خودم را بگیرم. مخصوصاً الان که دنبال کار هستم هر مصاحبه ای که می روم مهم است که در چهارچوب تعریف شده ی روابط حرفه ای برخورد کنی و دست ندادن اول مصاحبه تقریبا کل مصاحبه را خراب می کند. قرار شد استفتا کند تا ببیند نظر مرجع تقلیدش در مورد چنین شرایطی چیست. چند ماه بعد که دوباره برای کار دیگری با او تماس گرفتم گفت مشکل حل شده است و قرار شده دست کش بپوشد.

3- جالب است که گاهی افرادی را دیده ام که از دین اسلام روی گردانند و می گویند دین غیر منطقی است. بعد می بینی عملاً در زندگی به کلی خرافات دیگر قایلند یا مثلاً در پی مطالعه ی ادیانی هستند که مبنای درستی ندارد و مجموعه ای از اسطوره است. به یاد این آیه می افتم که  "و بای حدیث بعد الله و آیاته یومنون" (جاثیه 6)

4- امیدوارم در مسیری نیافتم که 10 سال دیگر که این متن را می خوانم، جواب هایم از دست جواب های آشنای غریب باشد. امیدوارم نه خودم و نه خوانندگان دچار سنت استدراج نشویم.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
choc
سه شنبه 11 اردیبهشت 1397 05:09 ق.ظ
I'm excited to find this site. I wanted to thank you for your time due to this
fantastic read!! I definitely liked every
bit of it and i also have you book-marked to check out new stuff
in your site.
طراحی سایت مشهد
سه شنبه 5 دی 1396 08:42 ب.ظ
اقا دستتون درد نکنه خسته
نباشید عالیییی بود
تبلیغات گوگل
دوشنبه 8 آبان 1396 04:28 ب.ظ
آیا قابلیت جدیدی اضافه شده
هتل نزدیک حرم
جمعه 21 مهر 1396 07:30 ق.ظ
خیلی خوب بود ممنون
سایت مناقصات
پنجشنبه 13 مهر 1396 07:39 ب.ظ
ممنون اطلاعات خوبی بود.
لطفا اگر اطلاعات کامل تری دارید در سایت قرار دهید
مناقصات راهسازی و راه آهن رتبه 1 و 2
سه شنبه 11 مهر 1396 09:50 ق.ظ
مناقصات راهسازی و راه آهن رتبه 1 و
2
تبلیغات در گوگل
سه شنبه 28 شهریور 1396 10:45 ق.ظ
ممنون از وبلاگ خوبتون. به سایت ما هم حتما سر بزنید
Adam
دوشنبه 9 مرداد 1396 10:30 ب.ظ
hello there and thank you for your info – I
have definitely picked up something new from right here. I did however expertise several technical issues using this
site, since I experienced to reload the web site lots of
times previous to I could get it to load correctly. I had been wondering
if your web hosting is OK? Not that I'm complaining,
but slow loading instances times will often affect your placement in google
and could damage your quality score if advertising and marketing with Adwords.
Well I am adding this RSS to my e-mail and could look out
for much more of your respective intriguing content.
Make sure you update this again soon.
http://nobukoavalos.blog.fc2.com
سه شنبه 13 تیر 1396 01:38 ب.ظ
Great article! This is the type of info that are supposed to be
shared around the web. Disgrace on the seek engines for no longer positioning this post higher!
Come on over and visit my web site . Thank you =)
http://mec87hu.mihanblog.com/post/9
یکشنبه 11 تیر 1396 06:19 ب.ظ
There is certainly a great deal to know about this subject.
I like all of the points you've made.
Jere
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:22 ب.ظ
Nice post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Extremely useful info specifically the last part :)
I care for such info much. I was seeking this particular information for
a long time. Thank you and good luck.
manicure
دوشنبه 14 فروردین 1396 11:17 ب.ظ
Your style is really unique in comparison to other people I've read stuff
from. Many thanks for posting when you've got the opportunity,
Guess I will just book mark this site.
سیدحسین
دوشنبه 4 آذر 1392 02:02 ق.ظ
سلام برادر خدا قوت
جالب بود استفاده كردیم
اتفاقا من چند مورد دیدم كه برعكس این آشنای غریب اول مقید نبودند وبعد درست شدند.
پاسخ حنیف : سلام
بله در متن جلسه ی قرآن اشاره کردم که عکسش هم رخ داده برای دانشجویانی که میان خارج. مثالی بالاتر از حربن یزید ریاحی که در آخرین لحظه کل مسیرش رو عوض کرد. محتاج دعای خیر رفقا
عبدالوهاب
شنبه 4 آبان 1392 01:42 ق.ظ
استفاده کردیم برادر
به یادت هستیم
عکس هم کنار توصیفاتت بذاری عالی میشه
دعام کن
پاسخ حنیف : ممنون علی آقا
تو هم همینطور
پنجشنبه 2 آبان 1392 09:43 ق.ظ
نگفت مرجعش کی بوده که ازش استفتا کرده؟

راستی این آشنای قدیمی چرا یدفه شد آشنای غریب؟
پاسخ حنیف : اسم مرجع رو نمی دونم.

به نظرم اومد خیلی عوض شده.
سه شنبه 30 مهر 1392 12:13 ق.ظ
موفق و موید باشی وسرفراز در همه دوران
پاسخ حنیف : شما هم همینطور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo