تبلیغات
حنیف - پناهنده

پناهنده

نویسنده :حنیف
تاریخ:پنجشنبه 1 فروردین 1392-12:00 ق.ظ

خانم و آقای رضایی همسایه ی دوره ی کودکی ما بودند. خانم رضایی خانه دار و آقای رضایی باغدار بود و محسن و اصغر و نرگس هم سه فرزندشان. اصغر کوچکتر از بقیه بود که 4 سالی از من بزرگتر می شد و تا یادم می آمد همیشه مایه ی دردسر خانواده! روزی نبود که در کوچه ی مان ماجرایی درست نکند و خلاصه هر چه ما درس خوان و مدرسه برو بودیم، اصغر درست بر عکس. گاهی با هم همدم می شدیم، اما نه او مثل من شد و نه من توانستم مثل او بشوم.

نمی دانم چطور شد که بعد از سال ها خانم و آقای رضایی به دیدن خانواده ی ما آمده بودند و معلوم شده بود که الان در شهر تورنتو زندگی می کنند. تصادف جالبی بود که بعد از سال ها حالا در تورنتو بتوانم همسایه های قدیمی را ببینم. به کانادا که برگشتند، روزی دعوتم کردند خانه ی شان. خانه ی شان در قسمت شمال شهر و منطقه ی Richmond بود که می شد کمی بالاتر از محله ی ایرانی ها. عملاً از محدوده ی اصلی تورنتو خارج می شد. شمال هم شمال تورنتو! نسبت به داخل شهر اینجا خیابان ها بازتر و خانه ها ویلایی و دلباز بودند. محله هم تمیز بود. رسیدم آنجا، جمع خانواده جمع بود و تجدید دیدار برای مرا به خاطرات برد.

خیلی مشتاق بودم ببینم چطور شده است که سر از اینجا در آورده اند. معلوم شد که همسر نرگس، آقا مهدی مقیم تورنتو بوده است و بعد از ازدواج او هم به کانادا آمده است. خانم و آقای رضایی به تبع دختر و دامادشان به کانادا رفته اند و محسن و اصغر هم از طریق شبکه های قاچاق انسان! این وسط داستان اصغر را با جزییات بیشتری تعریف کردند. اول اصغر برای سربازی اعزام شده بود. از آنجا که هیچ رقم نتوانسته زیر بار خدمت برود، چند بار از پادگان فرار می کند. کار بالا می گیرد و برایش جریمه خدمت می نویسند. باز فرار می کند و این بار مأمور به خانه ی شان می آید برای برگرداندنش. در این حین خانم و آقای رضایی ساکن کانادا بوده اند و اصغر هم از قضا چند روز قبل تصادفی کرده بوده و در خانه بخیه خورده بستری بوده. آمدن مأموران همان و پریدن اصغر از پنجره ی طبقه ی دوم به حیاط و مخفی شدن در خانه ی همسایه ی دیگرمان همان. ظاهرا بخیه ها پاره می شوند و حال اصغر خیلی خراب می شود. کار به اینجا که می رسد، خانم و آقای رضایی چاره ای نمی بینند جز آنکه حدود 70 میلیون تومان (به نرخ 6، 7 سال پیش) بدهند تا اصغر را قاچاقی به کانادا بفرستند. 

اصغر از طریق مرز عراق از ایران فرار می کند و بعد از آنجا به تایلند می فرستندش. این مقدمه ای بوده سفرش به چندین کشور واسط تا رسیدن به کانادا. در تایلند برایش پاسپورت و هویت جعلی درست می کنند، زبان فرانسه یادش می دهند و آموزش می دهند برای سایر مراحل. از اینجا به بعد باید به کشورهای مختلفی می رفته و در هر کدام مقداری می مانده که شخصیت جعلی اش سابقه پیدا کند. در این بین مدتی هم در آمریکا می گذراند. در هر کشور هم فردی از طریق شبکه ی قاچاق مسئول تحویل گرفتن و اعزام مجدد او بوده است. بعد از چندین ماه و مصایب دشوار بالاخره اصغر به کانادا می رسد. در آنجا هویت واقعی خودش را اعلام می کند و می گوید که قصد پناهندگی دارد. بلافاصله او را به اداره ی پناهندگان می برند تا در اردوگاه های مخصوص پناهندگان ساکن شود، برایش وکیل بگیرند و پرونده اش بررسی شود و در صورت موافقت با پناهندگی اش تحت آموزش و مقرری پناهندگی- چیزی حدود 800 دلار در ماه- قرار بگیرد. بعدتر آقا مهدی برای تقبل مسئولیت نگهداری از او خودش را به اداره ی پناهندگان معرفی می کند و خلاصه او از اردوگاه به خانه می برند. آن طور که خانم رضایی می گفت، وقتی اصغر را دیده بود آنقدر لاغر شده بوده که دیگر او را نمی شناخته. از اینجا به بعد اصغر تحت نظارت و آموزش بوده و موفق شده دوره ی برقکاری ببیند و در یک شرکت خدمات خانه برای برق کشی خانه ها استخدام شود. الان دیگر بعد از 4 سال، اقامت کانادا و گذرنامه ی کاناداییش هم آماده شده بود و در فکر بود که برای ازدواج به ایران برود (1). خانم رضایی الان راضی بود و می گفت که اصغر خیلی سر به راه شده و سرش گرم کار است.

برعکس اصغر، محسن خیلی پکر بود و تمام مدت آن شب را ساکت نشسته بود. مختصری صحبت کردیم اما دل و دماغ صحبت نداشت. می دانستم که محسن حدود 7، 8 سالی است که ازدواج کرده است و حالا یک دختربچه هم خدا بهشان داده است. آن شب متوجه شدم که او از طریق شبکه ی قاچاق آمده است کانادا اما خانم و دخترش در ایران اند و منتظرند تا او بتواند اقامت بگیرد و آنها را بیاورد پیش خودش. همین دلیل کافی بود برای ناراحتی های او. حالا محسن در آنجا در شرکت لوله کشی استخدام شده است. 

آن شب دو جوان دیگر هم بودند که حدود 20 تا 25 ساله می زدند و به نظرم از خویشاوندان آقا مهدی بودند. آن ها هم داستان مشابهی داشتند. یکیشان بود که در ایران با مادرش زندگی می کرد و حالا قرار شده بود مادرش هم با شبکه های قاچاق انسان بیاید. او هم خیلی پکر بود. به جز اینها دو سه خانواده دیگر هم را هم آن شب دعوت کرده بودند. آنها که تازه تر آمده بودند و در گیر و دار مسایل پناهندگی و اقامت، ناراحت و خسته بودند، آنها که چند سالی از آمدنشان می گذشت سر و سامانی گرفته بودند و خوشحال تر. تا به حال این همه پناهنده یک جا ندیده بود. بعدتر فهمیدم در اتاق زیر زمین همان خانه، پسر یکی دیگر از همسایه های مان که اخیرا قاچاقی آمده زندگی می کند. آن شب در مهمانی نبود، اما سلام من را به او رسانده بودند و او هم زنگ زد و گفت که می خواهد درس بخواند و بعد برود برای زندگی به آمریکا. کمی از دانشگاه تورنتو پرسید و توضیح داد که چون پناهنده است، هزینه های درس خواندنش بر عهده ی دولت کانادا است.

پشت سر همه ی این ماجراها آقا مهدی بود. کمی با او صحبت کردم. توضیح داد که فرآیند قاچاق انسان یک فرآیند پرخطر و ریسک است و ممکن است در هر مرحله فرد شناسایی شود و به ایران عودت داده شود. اصطلاحات خاص این فن را استفاده می کرد. مخصوصا اسم کانال های مختلف ارسال پناهندگان که وجود دارد و این که هر کدام از این کانال ها ممکن است شناسایی و مسدود شود. پناهندگان اکثرا مشغول کارهای خدماتی می شوند که در کانادا تقاضا برایشان زیاد است و در مقایسه با ایران، دستمزدهای خوبی دارند. حتی آقای رضایی هم با اینکه 60 سالی داشت، در یک مکانیکی فعالیت می کرد.

آن ها هم متقابلا از وضعیت من پرسیدند. وقتی فهمیدند که دانشجو هستم خیلی تعجب کردند. فکر کنم آن ها هم تا به حال دانشجوی مهاجر ندیده بودند. بعدتر فکر کرده بودند که با بورس دولت ایران به کانادا آمده ام. خیلی سخت بود برایشان توضیح دهم چرا باید یک دانشگاه کانادایی هزینه های تحصیل و هزینه های زندگی یک ایرانی را بدهد تا بیاید آنجا درس بخواند و مدرک بگیرد. فکر کنم آخرش هم نفهمیدند چه شد. هنوز هنوزه هم هم نه من حرف اصغر را می فهمیدم و نه او حرف من را.

بعد از چند ماه، آن شب دلی از عزای غذاهای ایرانی درآوردم. تا نزدیکی های نیمه شب مهمانی طول کشید. ترجیح دادم خودم تنها برگردم. حالم خوب نبود و افکار پریشان ذهنم را پر کرده بودند.
 
پینوشت: قصد داشتم در ارتباط با نوروز چیزهایی بنویسم. نمی دانم چطور شد این متن از آب در آمد.

پینوشت: سال نو مبارک. امیدوارم سالی پربار و پربرکت داشته باشید. برای رفقایی که وبلاگ رو می خونند جداگانه تبریک سال نو نمی فرستم.

--------------------------------------------
1- این ازدواج احتمالا خودش مقدمه ی چرخه ی جدیدی از پناهندگان می شود.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
https://valneudeck.wordpress.com/category/flat-foot
سه شنبه 17 مرداد 1396 10:28 ق.ظ
My brother recommended I would possibly like this web site.
He used to be entirely right. This post actually made my day.
You cann't believe just how much time I had spent for this info!
Thank you!
غزل
شنبه 30 شهریور 1392 07:21 ق.ظ
میگم ی سر بیا اینجا شایـد بـه دردت خـورد ;)

تو گوگل بزن "کپی پیست کن"

بعد بیا کپی پیست کن :)))




ح غ
دوشنبه 12 فروردین 1392 09:09 ب.ظ
سلام
سال نو تو هم مبارک.
زندگی سخته دیگه!
پاسخ حنیف : سلام
سال نو تو هم مبارک.
مهدی
دوشنبه 12 فروردین 1392 02:18 ق.ظ
سال نو مبارک برادر
انشالله که سال موفق و پربرکتی داشته باشی
در پناه خدا باشی
پاسخ حنیف : ممنون از لطفت همینطور برای تو
عبدالوهاب
پنجشنبه 1 فروردین 1392 03:24 ب.ظ
سال نوی شما هم مبارک
پاسخ حنیف : همچنین از شما
سید هادی
پنجشنبه 1 فروردین 1392 10:43 ق.ظ
سلام
یعنی باید وبلاگ رو نخونیم تا پیام تبریک جدا بفرستی؟


عیدت مبارک
پاسخ حنیف : سلام

خواستم در وقت صرفه جویی بکنم. سال نو تو هم مبارک.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo