تبلیغات
حنیف - نسخه ی اصلی

نسخه ی اصلی

نویسنده :حنیف
تاریخ:چهارشنبه 15 آذر 1391-09:41 ب.ظ

امروز دومین روزی است که دانشجوی دانشگاه تورنتو شده ام. صبح نگاهی به فهرست درس های ارائه شده انداختم و چند تا را انتخاب کردم  تا بروم سرشان بنشینم. نوبت اول کلاس های درس ساعت 9 صبح شروع می شوند که ساعت شروع کار ادارات نیز هست. از خانه بیرون زدم تا اولین کلاس درس را با چند دقیقه تأخیر برسم.

به تبع تنوع جمعیتی شهر، کلاس های درس هم ترکیبی از دانشجویان از نژادهای مختلف بودند. حتی به واسطه ی دانشجویان بین المللی، این تنوع جمعیتی بیشتر هم می شود. دانشگاه تورنتو  در مقطع کارشناسی، در مقابل حدود 57,500 دانشجوی داخلی حدود 9,000 و در مقطع تحصیلات تکمیلی، در مقابل 14,000 دانشجوی داخلی حدود 2,000 دانشجوی بین المللی دارد (1). دانشجویان بین المللی دانشگاه از نظر تعداد از کشورهای چین، کره، آمریکا، کانادا، هند و سپس هنگ کنگ هستند. بعد از اینها کشورهای پاکستان، مالزی، ژاپن و انگلیس قرار می گیرند. به نظرم می رسد این ترکیب جمعیتی بسته به رشته متغیر است. مثلاً در رشته های فنی خیلی به ندرت پیش آمده دانشجویان سیاه پوست ببینم. در عوض آسیای شرقی ها و هندی ها بیشتراند. دانشجویان ایرانی هم تمرکز بیشتری در رشته های فنی و مخصوصا برق و کامپیوتر و مکانیک دارند. 

به جز خود دانشجویان، اساتید هم از کشورهای مختلفی هستند. در کلاس های بزرگتر می شود که مثلاً استاد از یونان آمده، دستیار آموزشی از هند است، و دانشجویان از  چین و ایران و هند و مصر تا کشورهای کوچکتری مثل نپال و اروگوئه و ... هستند که هر یک از شهری آمده و مقدمات علمی را در مدرسه ای آموخته و حالا برای مراتب بالاتر علمی به دانشگاه تورنتو آمده است. محیط علمی دانشگاه مرا به یاد وصفی می انداخت که از مدارس اسلامی قرون 4 و 5 مانند مدارس نظامیه و مدارس ایران باستان مانند جندی شاپور در کتاب ها خوانده بودم. شبیه ترین محیطی بود که مثلاً از وصف مدارس شهر بغداد زمان عباسی در ذهن داشتم. مدارسی که افراد از جاهای مختلف برای تحصیل می آمده اند و هر یک در زمینه ای مشغول شده و با مقرری و حجره ی دانشجویی، عمرشان را صرف علم اندوزی می کرده اند. این مقایسه و شبیه سازی ها روزهای اول مدام در ذهنم می گذشت. بعدتر به تبع عادی شدن زندگی، این موارد هم کمتر به نظرم می آمد. در هر صورت از بزرگترین لذات زندگی علمی در دانشگاه ها(ی بزرگ) آمریکای شمالی همین آشنایی با افراد از کشورها، فرهنگ ها و مذاهب مختلف است.

کلاس(2) درس دانشگاه چه از نظر فیزیکی شامل تخته و صندلی ها و چه از نظر محتوا یعنی مطالب دروس و چه از نظر فرهنگ حاکم بر آن، اقتباسی است که ما از غرب داشته ایم (3). برای همین، برخورد با نسخه ی اصلی اش تجربه ی جالبی بود. با این وجود فرهنگ کلاس با آنچه در ایران وجود دارد کمی فرق می کند. اولین تفاوت عمده در جایگاه استاد است. در فرهنگ دانشجویی و دانش آموزی ایران، واژه های "استاد" و "معلم" با نوعی تقدس همراهند و استاد و معلم شأن اجتماعی بالایی دارند (که با مرتبه ی مادی آنها در جامعه قابل مقایسه نیست). این احترام و تقدس در فرهنگ غربی وجود ندارد. روزهای اول بدون که دست خودم باشد موقع ورود استاد به کلاس می خواستم  از جا بلند شوم. هنوز هنوزه هم، جرآت نمی کنم  وقتی استاد در کلاس است چیزی بخورم یا بیاشامم، کاری که کاملاً در دانشگاه تورنتو متداول بود. یا مثلاً در دانشگاه شریف اساتید را با عناوین "استاد" یا "آقای دکتر" خطاب می کردیم و اوایل صدا زدن اساتید با نام کوچکشان برایم دشوار بود. ظاهراً عکس این مطلب اینجا عجیب است و حتی یک مرتبه یکی از اساتید به من گفت مرا به نام کوچک صدا کن، دوست ندارم با عنوان "استاد" یا نام خانوادگی خوانده شوم (4).

دومین مورد تاکیدی است که روی پرسیدن سوالات و مشارکت دانشجویان در بحث می شود. این یکی از موارد مورد تمرکز دانشگاه است که اثرش را در جلسات توجیهی اساتید و دستیاران آموزشی و همچنین ارزشیابی های دانشگاه می توان دید. معمولاً این مورد جزو نکاتی است که اساتید در جلسه ی اول اشاره می کنند و در عمل با برخوردشان در طول دوره به شکل گیری فضای آن در کلاس کمک می کنند. البته در رشته های فنی خیلی محلی برای بحث و تبادل نظر نیست و سوالات بیشتر حول درک درست مطالب فیزیکی و یا ریاضیات ارائه شده توسط استاد می باشد، ولی این تفاوت در رشته هایی مانند جامعه شناسی و فلسفه و سیاست بیشتر خودش را نشان می دهد.

بعد از کلاس برای مشورت در مورد گرفتن درس، نزد استاد درس رفتم. فهمید دانشجوی دانشگاه شریف بوده ام، از دانشگاه شریف تعریف کرد و گفت خودش هم دانشجویانی از دانشگاه شریف داشته که خیلی بااستعداد بوده اند. چنین شهرتی را هر جایی دانشجویان دانشگاه شریف بوده اند می توان دید. 

برای چند کار مختصر به دفتر منشی گروه رفتم. ویلاریمیرو کریلو (که صدایش می کنند ویلادی) ایتالیایی الاصل است. این را هم از اسمش می شد فهمید و هم از کلی قاب عکس و مجسمه و صنایع دستی ایتالیایی که در اتاقش گذاشته بود. این ایتالیایی ها در میان ملل اروپایی کمابیش به ما ایرانی ها شبیه اند، هم از نظر ظاهر (5) و هم از نظر خلق و خو. حدود 50 ساله به نظر می آمد. رادیو روشن بود و داشت آهنگ های آرامی پخش می کرد. سلام کردم و اسمم را گفتم و این که دانشجوی جدید هستم. به نظرم از این که آرامشش را به هم زده بودم کمی پکر شد. بعدتر فهمیدم این ظاهرش است و در واقع آدم  خون گرم و شوخ طبعیست. قرار شد هماهنگ کند که با کارت دانشجوییم به اتاق هایی که لازم دارم دسترسی داشته باشم.

فهمید ایرانی هستم، یکسره پرسید: "می خواهی درست تمام شد به ایران برگردی یا بمانی کانادا؟" یکه خوردم! ادامه داد: "اگر برگردی ایران دولت تو را تحت نظر می گیرد و سپاه پاسداران هم تعقیبت می کند." توی آن شلوغی های روز های اول، حال و حوصله ی این یک مورد را دیگر نداشتم. نگاهی انداختم به در و دیوار اتاقش و گفتم "تو چطور؟ برنمی گردی به کشورت؟" اشاره ای به عکس ها کرد و گفت: "ایتالیا کشور زیبایی است، ببین این عکس ها را". نمی خواستم دلخورش کنم، سوالم را عوض کردم  و گفتم: "چطور شد که به کانادا آمده ای؟" گفت:"زمان جنگ جهانی دوم پدر و مادرم به کانادا مهاجرت کردند و من اینجا بزرگ شده ام."  در واقع جنگ جهانی اول و دوم موجب موج مهاجرت اروپایی های به آمریکای شمالی شده اند. بعد کمی در مورد جنگ جهانی توضیح داد و اینکه چقدر برایشان هزینه داشته و خاطرات تلخی که به جای گذاشته. من هم توضیح دادم که ایران مستقیم وارد جنگ نشده ولی در اثر آن، قحطی گسترده در ایران به وجود آمده که بیش از یک چهارم جمعیت کشور مرده اند. کمی هم از خاطراتش از زمان تسخیر سفارت آمریکا در ایران گفت. چون دانشجویان ایرانی زیادی در گروه بودند، شناخت خوبی از ایرانی ها و مسایل ایران داشت.  چند ظرف مینا کاری اصفهان هم روی میزش بود که سوغاتی دانشجویان ایرانی بوده است. به عنوان شروع آشنایی بحث جالبی نبود. به طور کلی خیلی کم دیده ام افراد در اینجا به بحث های سیاسی و یا مذهبی بپردازند، آن هم در اولین جلسه ی آشنایی. با این حال به واسطه ی خون گرمی و اخلاق شرقی اش، زود با هم رفیق شدیم و بعدتر هم هر وقت بهانه ای به دست می آمد به دفترش می رفتم تا چند کلمه ای صحبت کنیم. 

عجله  داشتم و با او خداحافظی کردم تا به جلسه ی خانه یابی دانشگاه برسم.

-----------------------------------------------------------------------
1- اطلاعات دقیق تر را در اینجا می توانید ببینید:
http://www.utoronto.com/about-uoft/quickfacts.htm

2- ای کاش معادلی فارسی برای واژه ی "کلاس" داشتیم. مثل دانشگاه، دانشکده و دانشجو که به جای یونیورستی، دپارتمنت و استیودنت به کار می روند.

3- اکثر اجزا و بخش های دانشگاه مشمول این مورد می شوند. در واقع خود دانشگاه به صورت یک کل، اقتباسی از نهاد دانشگاه در غرب از سوی ما است.

4- این مورد بخشی از فرهنگ کلی تر جامعه است که در آن افراد در محیط کاری یکدیگر با اسم کوچک صدا می کنند تا به نام خانوادگی و یا عناوینی مانند دکتر، مهندس، مدیر و غیره. 

5- پیش آمده که به اشتباه فکر کرده اند من ایتالیایی هستم!


----------------------------------------------------------------------

پینوشت: پاسخ برخی نظرات چهار متن قبل را نوشته ام.






داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 06:02 ق.ظ
I have read so many content regarding the blogger lovers but this post
is really a pleasant paragraph, keep it up.
BHW
شنبه 12 فروردین 1396 08:38 ب.ظ
You have made some good points there. I looked on the web for
more information about the issue and found most individuals will go along with your views
on this website.
مویدی
چهارشنبه 22 آذر 1391 12:31 ق.ظ
به نظر من این تقدس معلم و استاد توی ایران واقعا بعضی وقت‌ها از حد گذشته و همین باعث ایجاد یه سری شبهه و سوءتفاهم برای اساتید و معلم‌ها و همین‌طور دانش‌آموزها و دانش‌جوها شده!

این بحث رو باز نمی‌کنم، چون بدجوری دلم ازش پره و فکر می‌کنم اگه الآن بخوام حرفی بزنم به احتمال خیلی زیاد و حتی یقینا توش بی‌انصافی می‌کنم.


این مشارکت هم خیلی موضوع جالبی‌ه!
فقط در همین حد بگم که به نظرم بعضی از استادها یه جوری سر کلاسی که 30-40تا دانش‌جو نشستن درس می‌دن که انگار دارن برای خودشون یه سری مباحث رو مرور می‌کنن؛ اصلا انگار نه انگار که قراره به یه سری آدم درس بدن

یعنی در حدی که من فکر می‌کنم دانش‌جو رو در حد دوربینی که این معلم‌های برنامه‌های آموزشی ویدئویی و تلویزیونی به‌ش درس می‌دن هم حساب نمی‌کنن!
واقعا اون‌ها خیلی بهتر با آدم‌های فرضی ارتباط برقرار می‌کنند تا برخی اساتید با دانش‌جوهایی که در فاصله‌ی حداکثر 10متریش نشستن و درن برّوبر نگاش می‌کنن!


پ.ن. آخرش نگفتی! می‌خوای برگردی یا بمونی کانادا؟ :دی

پ.ن.2. فکر کنم به جای «کلاس» به جای «مکتب» اومده. ولی به نظرم دیگه جاافتاده توی زبان فارسی. تازه تغییراتی هم کرده و معنای وسیعتری پیدا کرده:
مثلا وقتی می‌گیم نیم ساعت دیگه کلاسم شروع می‌شه، دیگه منظور اون اتاق نیست؛ یه جور معنای مجاز ظرف و مظروفی داره.
و این کته به نظرم دلالت داره بر این‌که این کلمه جزوی از زبان ما شده. البته این نظر شخصی من‌ه و در این مورد بادی اساتید فن نظر بدن.
پاسخ حنیف : این تقدس استاد، بخشیش از تقدس علم حاصل می شه و احترام به استاد جزو اخلاق دینی ما هم هست. این جنبه توی سایر فرهنگ ها هم وجود داره. مثلا ورزش های رزمی که شیوه ی آموزششون از فرهنگ های خاور دور گرفته شده، بر احترام به استاد تاکید می کنند. در نهایت اینکه این مساله دو جنبه داره و به نظرم در مجموع این نکته ی مثبتی در فرهنگ ماست.
بی نشان
یکشنبه 19 آذر 1391 03:39 ب.ظ
از تو گفتن ها
به تیراژ بی نهایت چاپ می شود،
می رود کتابخانه ها.
عمل کردن اما هنوز
در انبارهای غفلت
خاک کج فهمی می خورد!
مهدی
جمعه 17 آذر 1391 01:27 ب.ظ
ایول چقدر باحال!
خیلی جالبه که توی کانادا، اولین چیزی که با دیدن یه ایرانی به ذهنش رسیده سپاه پاسداران بوده!
البته مسلما برای ما مطلوب نیست که توی گوش همه ی دنیا کرده اند که سپاه فلان است و بهمان است.
اما یک نکته مثبت هم دارد و اون اینه که نیروهای خودشون هم از غولی که از سپاه ساخته اند بدجوری میترسند!
در مورد خود فضای دانشگاه هم باز شکرخدا توی شریف میتونی با استادت دست بدی و خوش و بش کنی، توی خیلی از دانشگاه های دیگه که خیلی وضع اسف باره.
یکی از دلایل مهمش هم به نظر من، ضعیف بودن استاده. استاد ضعیف خودش رو پشت ژست استادی مخفی میکنه تا دانشجوها به ضعف علمی اون پی نبرند یا اگر پی بردند، جرات اظهارش رو نداشته باشند.
انشالله شما برگردی استاد بشی این ضعف ها رو درست کنی.
در پناه حق باشی برادر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo